داستان رستم خان
در زمان سلطنت فتحعلیشاه قاجارحدود دویست خانوار زرتشتی درمحله سرده تفت به سختی زندگی میکردندوجزیه(مالیات)سنگینی بر دوش آنها بود .(هر فرد زرتشتی که به سن ۷سالگی می رسید،جزیه به اوتعلق می گرفت)
در سال۱۲۳۶خورشیدی کلانتر وبزرگ زرتشتیان بنام رستم در سرده تفت خانه داشت ووقتی ماموران حکومتی برای گرفتن جزیه می آمدند بعنوان فرع مالیات از هر نفر بهدین زرتشتی یک شاهی زیادتر می گرفتند تا کیسه خودرا بیشتر پر سازند . یک شاهی آن زمان معادل پنجاه هزار تومان امروز هست ،زیرا آن دوره هرکسی ماهی ۵ریال عایدی داشت توانگر وتاجر بحساب می آمد،بنابراین حدس بزنید یک شاهی مالیات اضافه برجزیه چه بار کمر شکنی به حال زرتشتیان رنجبر وستمکش آن زمان بوده است .
کلانتر زرتشتیان از این اجحاف بزرگ صدای اعتراض بلند می کند ولی حرف آن بهدین به جایی نمی رسد.رستم خان چاره کار را به پایتخت رفتن در حضور شاه ودادخواهی می بیند . با پای پیاده وقافله شتر تن به سختی ومشقت داده عازم تهران می شود بعد از ۳ماه سختی به تهران می رسد ولی در آنجا نمی تواند به دربار شاه واعلیحضرت برود وبه همین دلیل روزها دراطراف قصر سرگردان وحیران قدم میزند تا خداوند دری به روی او بگشاید .
روزی باغبان پادشاه با طبقی از میوه های رنگین پدیدار می شودرستم چون خودش کشاورز بوده با باغبان رشته صحبت را باز میکند ودر عین حال بدون توجه باغبان نامه وعریضه خودرا زیر سرپوش طبق میوه می گذارد،وقتی میو ه ها بحضور شاه میرسد وسرپوش را برمی داردعریضه ای را مشاهده می کند ،شاه باغبان را مورد پرس وجو قرار میدهد که این نامه از کیست.؟و او قسم میخورد که نمیداند،وزیر فتحعلیشاه قاجار ازاو می پرسد آیا با غریبه ای ملاقات کردی؟میگوید کشاورزی بیرون دربار درمورد اوضاع زراعتی وباغبانی با من صحبت می کرد.
فراشان دربار میروند ورستم خان را بحضور شاه می آورند.فتحعلیشاه از هویت او می پرسدوخودرا یک نفر زرتشتی اهل تفت یزد معرفی می کند وهنگامی که از او در مورد اوضاع واحوال بهدینان سوال می شود میگوید:عده ای زحمتکش وتوسری خور وقانع در یزد هستند ومالیات خود را بموقع می پردازند ولی نصف آن به جیب مباشرین ومامورین محلی میرود.شاه از رک گویی وپر دلی او خوشش می آید وفرمان شاهی مبنی بر پس دادن یک شاهی مالیات اضافی را صادر وبه مهر شاهی مزین وبه همراه یک مامور به یزد می فرستد .
مباشرین مالیات از مشاهده فرمان شاه می ترسند ومالیات اضافی را به همکیشان بر می گردانند ولی کینه رستم خان را دردل می گیرند تا به موقع از او انتقام بگیرند .
وقتی فتحعلیشاه قاجار در مسافرت به اصفهان فوت می کند هرج ومرج مملکت را فرا می گیرد وتا بر تخت نشستن شاه جدید روزگار مردم بیچاره تار وما رمیشود وحال زرتشتیان درآن هنگام ازهمه بدتر بود وزنان ودختران جوان بیشتر در معرض خطرربودن بودند وطی مدت یکماه شاه میری تاجلوس محمد شاه قاجار اوضاع وخیم بود .باغهای دهات زرتشتی نشین به غارت رفت وزنان ودختران درمعرض خطر قرار گرفتند .
درکسنویه یزد روانشاد خدابخش مهر معروف به کوسه ۱۴نفر از دوشیزگان جوان را ۶کیلومتر از راه قنات وکاریز مخفیانه به اله آباد می رساند زیرا آن ده بوسیله خسرو مهر کلانتر اله آباد امن وامان بوده وکسی نمی توانسته به مال وناموس مردم دست درازی کند .
ملا رستم مهریزدی مقیم خلف خانعلی (محله یزد)کلیه زنان ودختران را دریک اتاق بزرگ با آذوقه کافی جمع میکند ودرب آنها را قفل میکند وخودش با مردان وجوانان به آبشاهی (نعیم آباد)میرود وپنهان می شود .اراذل واشرار به خانه او وارد وتمام اثاثیه ولوازم منزل را تاراج می کنند . ریئس دزدان فرمان می دهد به زنان بی حرمتی نکنند وآنها را آزاد بگذارند .اراذل به محله سرده تفت یورش برده همه زرتشتیان را به قتل وغارت تهدید می کنند که اسلام بیاورند.
رستم خان بی خبر ازهمه جا برای سرکشی به باغ خود میرود ،دشمنان قدیمی با چوب وچماق وکارد به سرآن بینوا میریزند واو در زیر ضربات آنها تحمل نیاورده وکشته می شود .آنها جسد بیجانش را بر روی زمین میکشند وبه سرده می برند .زرتشتیان وقتی جسد زخمی وبیجان کلانتر خود رامی بینند دل می بازند وبه اجبار مسلمان می شوند ناگفته نماند
عده ای از مسلمانان دیندار ونیکوسیرت تفتی از این کار جلوگیری کرده وحامی بهدینان می شوند .



آخرین نظرات: